تبليغاتX
زندگی طوفانی با هوای ...
 

زندگی آب روانیست روان می گذرد هر چه تقدیر من و توست همان می گذرد..........

خدا یا این بلا بود یا ابتلا؟؟ ! اما اشکالی نداره راضی ام به رضای تو آخه چی شد چه جوری شد؟چرا این جوری شد؟ خدایا چرا؟اشتباهم چی بود؟ اصلا به دنیا اومدنم بزرگترین اشتباهم بود که مثل همیشه از عهده من ساقط بود....... کاش میرفتم !!!!!!!!! کتک کی رو خوردم؟ خدایا کدوم لحظه فراموشت کردم که با من چنین کردی؟

میدونم دلیلش چی بود اما هرچه که بود تاوان یه اشتباه بود

گاهی وقت ها آرزو کردن این که کاش به جای......  بودم چقدر غم انگیزه داستان یک تراژدی غم انگیزه  و...........

کاملا بی اعتقاد شدم نسبت به همه چی لعنت به این روزگار لعنت به این زمونه ........

یادت باشه که دلخوشی هام رو ازم گرفتی و........ ازم گرفتی

 اما چند سال دیگه وقتی برگردم به پشت سرم نگاه کنم مطمئنم که افتخار میکنم به خاطر بابام پدرم عزیزم جونم عشقم... عشق من تویی بابا جون من هم میشم امید تو آرزوی تو و افتخار تو اون موقع هم شما هم اونی که به من تابلو ایست داد افتخار خواهید کرد

با تمام وجود برات آرزوی خوشبختی دارم همان آرزویی که همیشه داشتم و دارم و خواهم داشت با وجود هر آنچه که گذشته و هر آنچه که از دست دادم و صد البته بدست آوردم و.....

بال و پرم بودی خبر نداشتی... تاج سرم بودی خبر نداشتی... سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی....رفتی و یادتو روی قلبم جا گذاشتی روی تمومه حرفات یکدفعه پا گذاشتی... بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره؟ ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره؟ گفتی رهام کن اما من با تو زنده بودم ....اما  حیف حیف خبر نداشتی و خبر نداشتی

با دل خوشی هات دل خوش بودم با نفسات هم نفس بودم با سرفه هات سرفه میکردم با عطسه هات عطسه میکردم اما وقتی گریه میکردی می خندیدم نه این که دل خوش بودم چون نمی خواستم اشکت رو ببینم تو هم من و ببینی بخندی!وقتی اخم میکردی لبخند میزدم چون همیشه دوست داشتم ......!   اسمت سر در خونه دلم بود اما تو میدونی با این خونه چی کردی؟ بهم گفتی هنوز بچه ای آره  من بچه ام دختر کوچولویی که هیچ وقت گریه هاشم ندیدی !در کنارت گریه کرد اما سرشو بالا نگرفت تا محکومش کنی! میگن اگه کسی رو دوست داشته باشی اما حس کنی که اون تو رو دوست نداره عاشق نیستی بلکه فقط خلا های عاطفی رو پر کردی! دوست داشتم و دارم و خواهم داشت!! و میدونم دوستم  داشتی و داری!!! اما نمیدونم که خواهی داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

 برو.... برو... برو...... برا همیشه از جلو چشام دور شو اما یادت  باشه که چی داری با خودت میبری!

کاش در حقم نامردی میکردی قبول اون آسون تر از این بود که با منطقت تنهایم گذاشتی

خداحافظ همین حالا نه اینکه گفتنش ساده است چرا که دل سپردم به دریا هاو.....

کمک.....................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:23  توسط سمانه  | 

سلام

یه ترم دیگه  تموم شد و.......................

به تو مدیونم همیشه....شکرت

آخ تو عمرم این قدر خسته نشده بودم آخه یک ماه امتحان بسه دیگه ........

بعده امتحان زدیم جاده شمال آخ چه حالی داد چه حسی ............

اما دوباره ..........

به هر حال همه خوش باشید....................

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:29  توسط سمانه  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:7  توسط سمانه  | 

سلام به همه دوستای گلم چچکار وکنید؟ چرا به من سر نوزنید؟ کجایید؟

دنیا هم به آدم های خوش بین نیاز داره هم بد بین چرا که آدم های خوش بین هواپیما میسازند و آدم های بد بین چتر نجات!

t

شما ها از کدوم دسته اید؟

چقدر بده که آدم بخواد از دست خودش داد بکشه اما نتونه اخه سر کی سر خودش میگن دیوونه است آره دیوونم از دست خودم کلافم کاش میشد چند ساعتی حرف میزدم این دل وا مونده رو خالی میکردم.........

ای بی انصاف فقط همین رو میتونم بگم..............!

 اول راجع به این آقا شیره ببینید با اون همه قدرتش زبونش به نوک بینی خودش نمیرسه خیلی ها این جورین و در یک کلام بدبختند!!!!!!!!!!!!!نمیخوام بیش از این ها ادامه بدم ..............!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:40  توسط سمانه  | 

جالب

سلم به همه عزیزان این ترم خدا رو شکر نمیدونم چطور میگذره ! شاید به خاطر دوروبریامه! زهرا جون عاطفه مهرناز محبوبه آسیه امسال باهاشون آشنا شدم اما چه آشنایی حیف که به قول بچه ها زبل خان عجله داره انشاالله تو یه فرصت براتون میگم.......

اما این عکس بد جوری من رو به فکر انداخت خوب بهش نگاه کنین.............

نظر تون رو بگین منم در آینده تحلیلش میکنم وقتی کامل به نتیجه رسیدم!..........

همه ی گل های دوست داشتنی من شاد باشید که بودن اطرافیان خوب عجب نعمتیه......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:33  توسط سمانه  | 

سلام به همه دوستان عزیزم

 ترم جدید هم شروع شد با همه دغدغه هاش و حالا بگذریم که چطور و چگونه این مدت گذشت

اما نکته ای که این روز ها توجه من و جلب کرده فیلم میوه ممنوعه است سریالی که تقریبا پیگیرش بودم تو این سریال پیام های زیادی نهفته

 اما نکته ای که من میخام روش کلیک کنم اینه : چرا زن ها همیشه باید اسیر غرور مرد ها بشوند؟؟؟!!!!!! هستی و پدرش. قدسی و

شوهرش........اما نه صبر کنین !یه  نکته مقصر تو این فیلم کیه؟ به نظر من : قدسی ! الان میگم چرا! چون با کمبود محبت برا حاجی درد سدر درست کرد چون هیچ کدوم از بچه هاش رو درست تربیت نکرده همه آتش ها از این جلال بلند میشه اما ریشه اش کجاست تو تربیتش

 

 اون از غزاله اون از سمانه(خودم و نمیگم!!!!!!) و.... چرا چون افراط کرده چون نه مادر خوبی بوده نه همسر خوب اگه جلال درست تربیت میشد مایه کینه و بدبختی خانواده شایگان نمیشد!و......

 ما که اینقدر نقش داریم چرا بیشتر ما نادیده گرفته میشیم چرا...... ؟؟جدا همین جا وایسا یه کوچولو فکر کن هستی که با یه تسبیح ! حاج یونس رو جادو کرد! اسیر غرور پدرش شد فرزاد که به خاطر هستی هر کار کرد آخرش هم به جرم قتل به زندان افتادو....

کاش میتونستم  خیلی چیزا رو خوب درک کنم از رمز و راز خیلی چیزا از کشف اون ها عاجزم اما یه چیزی رو خوب میدونم هر چی به سر این مرد میاد از آتش ما زن هاست!!!!!! حصار کلمات اجازه نمیده خوب توضیح بدم اما خانم ها بانوان دختران حواستون باشه حوا هم اسیر آدم بود! یه کم مواظب باشین علاوه از خودتون مسئول زندگی خیلی ها هستین تو. شما. من. او. مسئولیم مسئول !! حواسمون باشه میوه ممنوعه رو یه وقت نخوریم میوه رو بخوریم اما مواظب باشیم که ممنوعه اش نباشه!!!!!

 عید فطر در راه است از همه التماس دعا دارم یه اتفاق مهم در پیش دارم که برام دعا کنین عید تون هم مبارک عبادت هاتون قبول

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:51  توسط سمانه  | 

همه ذرات عالم در محضر خداست

 همه ما این جمله رو شنیدیم اما آیا بهش فکر کردییم؟! چندی پیش تو مجله خوندم که مولکولهای آب به دعا ها واکنش نشون میدن !  افکار منفی در اون ها تاثیر میذاره! چقدر جالب!

 حالا میفهمم که چرا مردم شهرم عوض شدن چرا به اندازه قدیما صاف و زلال نیستن!

چرا دوستایی که داشتم این قدر عوض شدن ؟!من هم ......

چون صوفی چای از میون شهرم میگذره ! آینه ماها آبه اینقدر کثیفش کردیم که خودمون رو توش نمیبینیم بله در طول سالها ماها با افکار منفی خود مولکول های آبی که مینوشیم رو تحت تاثیر قرار دادیم! هاله های ما انسان ها بلافاصله انرژی رو به هر آنچه که فکر میکنیم منتقل میکنه پس همیشه مثبت فکر کنیم

 70 درصد بدن ما آبه! یادم میاد سر هر سفره الرحمن یه کاسه آب میذاشتن بعد تموم شدن به عنوان تبرک هرکی یه کم میبرد خونش ته دلم میخندیدم این خرافات چیه!!!!! اما حالا علم همین خرافات من رو  ثابت کرده!

خودت رو دوست داشته باش تا همه عالم رو دوست داشته باشی!( برا من یکی که این خیلی سخته!) حتما تجربه کردین وقتی عطر میزنین یه حس خوبی دارین حتما تفاوت عطر و اسپری رو هم حس کردین! آخه عطر توش آب داره!( آقای ایموتو کاشف این پدیده میگه آب در مقابل افکار مثبت فرم 6 ضلعی میگیره چراش هنوز معلوم نیست 6 عدد مقدس من! کاش علتش رو من کشف میکردم!)

 توکل به خدا چرا ما گاهی وقتا فکر میکنیم هر آنچه که دوست داریم باید بهش برسیم!!!!!؟ پس توکل این وسط چی میشه؟ نمیدونیم که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند..... به خدا واگذار کنیم اگه صلاح باشه در سایه تلاش حتما میرسیم

 

میدونی! جالب ترین واکنش آب مال آیات قرآن بوده.در آیه 30 سوره انبیا خداوند میفرماید: ما هر چیز زنده ای را از آب خلق کردیم...... یه روزی رو تصور کن که تو دادگاه یه برچسب رو بطری به عکس العمل مجرم واکنش میده! یعنی اینکه با واکنش آب مجرم رو تشخیص بدهن! همه علوم در قرآن نهفته ...چرا ماها با خدا آشتی نمیکنیم؟ چرا ؟ خودم رو میگم اینقدر غرق  شدم که ....

قانون دوبروی: هر ذره مادی از خود انرژی ساطع میکند!

بی خود نیست که میگن ببین رفیقش کیه؟! حتی اسمی که برا ما انتخاب کردن تمومه زندگیمون رو تحت تاثیر قرار داده

یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض.... خدا در قرآن میفرماید آیا به آبی که میخورید اندیشیده اید!!!؟یسبح خیلی ها هستم اما چرا دربست مخلص خدا نیستم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:10  توسط سمانه  | 

آره من مرموزم میدونی چرا؟! چون خودم خواستم! یه دوستی داشتم (دقت کن داشتم) چند سال بود میشناختمش آخ شاید بشه گفت باهاش بزرگ شدم روز تولدم رو با اینکه میدونستم به یادشه تبریک نگفت! خیلی ناراحت شدم آخه اگه فراموش کرده بود باز قابل بخشش بود! وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت: سالهاست که عقده دلمی!!!!!!!! همیشه پتک رو سرم بودی بابام همیشه تو رو تو سرم میکوبید! تو هم همیشه بهم محبت میکردی همیشه راهنماییم میکردی خواستم ازت انتقام بگیرم! بهت بگم که با احساساتت بازی کردم! تو روت میگفتم تو بهترینی پشت سرت ....  حال بگو من با یه همچین ... چیکار کنم ؟با کی صاف باشم من یه عادت دارم که اول از کل شروع میکنم اگه کسی بخواد وارد جزئیات میشم اما دیگه تصمیم گرفتم با دوسام هم فقط در ایام عیش و نوش خوش باشم فقط همین!!!!!!! آخه دیگه ... نه در این حد!آره من برا بعضی ها دیگه مرموز خواهم شد!!!!!!

دیگه حتی نمیخوام شادی هام رو هم با کسی تقسیم نکنم!!! مگر پاره های تنم! خبر های خوشم رو هم فقط به عزیز ترین هام بگم خسته شدم از این دنیای نامرد

 به خاطر همین میگم بهترین دوست خودت هستی! اما از اون بدتر یکی از عزیزانم که همیشه چهار پایه زیر پام گذاشته تا پله های ترقی رو طی کنم کسی که میخوام صبح تا شب شب تا صبح ازش تعریف کنم بهم گفت : لطفا از من تعریف نکن! این یعنی چی؟ این تنها کاری بود که ازم بر می اومد آخه از هر دری وارد شدم به بیراهه خوردم! فرض کن از خواهرت تعریف میکنی بهت بگه خفه شو!!!!

آخه خودت بگو گناهم چیه چرا هر دلخوشی دارم ازم میگیری؟ باشه خودت میدونی که به گردنم حق داری و میدونی که حتی کافیه ازم جون بخوای !!!!!!! اما آخه چرا؟......... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:7  توسط سمانه  | 

سللام!

امروز ۱۰ شهریور ! روز تاریخی! روز فراموش نشدنی! همه روز های شهریور برام قشنگ و به یاد ماندنیه!

روز ۶ شهریور ! روز ۹ شهریور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! روز ۱۱ شهریور!!!!!!!!!!!!!!............

امروز هم به تاریخ پیوست! ..............اما ای کاش آقا جون زنده بودی و میدیدی! میدونم که از این چیزا خیلی خوشت میاومد......خدا بیامرزه...........روز تلخش ۷ شهریور......

 

car

و اما هفته گذشته یه هفته کاملا متفاوت برام بود .....

در مورد یه سری مسائل به نکات شگفت انگیز رسیدم!!........

اما یه وصیت از من پذیرا باشین! تو زندگیتون هیچ وقت ایثار رو فراموش نکنین وقتی واقعا حسش کنی یه طعمی داره که هیچ وقت فراموشش نمیکنی..........

و اما باز هم دوستای خوبم از عزیزانم ممنونم مخصوصا از خورشید همیشه تابان!!!!!!

خدا همیشه شما رو برام نگه داره..........

و اما یه نکته فهمیدم که بابا!....... ساده تر از اونم که فکرشو میکنم!

و حرف آخر باز هم کلام های گهر بار دایی رضا:

"سمانه به خودت ایمان داشته باش تو میتونی اما به یاد داشته باش که کی هستی و ........هیچ وقت فلسفه را به منطق نیامیز! !(ربطش و خودم میدونم!)درهر حال قبول کن که خانم هستی فقط الا مورد تصمیمات حساس! در چنین مواقعی مرد باش! زهره وطن خواه قهرمان اتوموبیل رانی با سمانه ما متفاوت است!"

اون روز باز هم با دایی رضا بحث میکردم مثل همیشه میخواست به زور متقاعدم کنه که نمیشدم!

آخرش کار به جایی کشید که همه درگیر بحث ما دوتا شدن یه جورایی راست میگفت اما یه ایراد داشت که ........بماند!

و یه نکته دیگه اینکه بهترین دوستت خودت هستی!و..........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:45  توسط سمانه  | 

ملودیه زندگی دلنشین و دل نواز !

احساس.......  وخیال ..........بودن و زیستن.........

 

salamگفتن برا کی؟ سرودن؟ نواختن...... برا کی؟ ! میتونی حسش کنی؟!میتونی بشنوی؟نه.........!میدونی درخشنده ترین الماس چیه ؟ :خورشید!........

چرا باید ؟...... چرا ؟!!!!!!!!!!!!!خفه شدم بسه!!!!!!!!!...............

درين زمين، چو تو خورشيد طلعتي بوده‌ست       وگرنه ماه، بدور زمين نمي‌گرديد

درينهجوم جلوه يار است ذره تا خورشيد       به حيرتم من بيدل دل از كه برگيرم 

خدایا کمکم کن روز های سختی در پیش دارم...........

 

دريچه، باز قفس بر تازگي باغ‌ها سرانگيز است.
اما، بال از جنبش رسته است.
وسوسه چمن‌ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره ي بينايي است:
ساقه به بالا مي‌رود. ميوه فرو مي‌افتد. دگرگوني غمناك
است.

نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتو ميوه‌ها را مي‌راند.
سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري‌اش قفس را مي‌لرزاند.
نسيم، هوا را مي‌شكند: دريچه قفس بي تاب است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 18:57  توسط سمانه  |